ادبیات، فرهنگ و اجتماع

سید محمد میرکاظمی

گریه
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۸   کلمات کلیدی: کفش دزدی

عبید زاکانی شاعر و طنزپرداز قرن هشتم گفته است: درویشی کفش در پا نماز می گزارد. دزدی طمع در کفش او بست.گفت با کفش نماز نباشد.درویش دریافت و گفت اگر نماز نباشد گیوه باشد.

علی الظاهر کفش دزدی در کشور عزیزمان ایران، سنتی دیرینه است، و ربطی به دیروز و پریروز ندارد. در بچگی برای خنده کفش ها را می دزدند و در جوانی برای خرج و مخارج اعتیاد و در بزرگسالی برای گذران امور زندگی. قبلا کفش دزدی مختص معابد و مساجد بود. حالا که برخی مساجد شبیه تالار شده اند و به دوربین مداربسته مجهز شده اند و مابقی کیسه های برزنتی دم دست گذاشته اند؛ دزدها دستشان به کفش های مسجد نمی رسد به سراغ آپارتمانها آمده اند.

دکتر شریعتی یک بار گفته بود: ترجیح می دهم کفش در پا داشته باشم و در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد باشم و به کفش هایم فکر کنم. البته احتمالا منظور دکتر از مسجد همان حسینیه ارشاد بوده است.

چند سال پیش کفش یکی از دوستان را در مراسم هفت پدرم دزدیدند و من حسابی شرمنده شدم. چند روز پیش هم دو یار قدیمی از مردان نیک، جهت مصاحبت و مجالست و برای اولین بار به منزل ما آمدند. ساعتی درباره امری خیر و منفعتی عمومی صحبت کردیم. برای خداحافظی بدرقه شان کردم در حالیکه متأسفانه کفشهایشان را به تاراج برده بودند. نمی دانستم بخندم یا بگریم. دنیا بر روی سرم خراب شد.

فیلم اخراجی ها دزدی های آقای کفشنده را سوژه خنده کرده بود و من را هم خنداند، برخی هم وطنانمان را هم خنداند، ولی حالا که این بلا به سرم آمده بود با خودم گفتم: باید بر این رفتار زشت برخی هم وطنانمان زار زار گریه کنیم.

 

 

 

 

 

 

 

 


 
خنده
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱   کلمات کلیدی: خنده

ایرانیان مردمانی طنزپرداز و بذله گو هستند؛ از گذشته کلامشان به شوخی و مثل و طنز و هزل آمیخته بوده است. نسل فعلی ما هم اگر میراث گذشتگان را یکسره به باد داده باشد این خوی لطیفه پردازی و سخته گویی را نگه داشته، و چه بسا تکامل و تنوع و طراوت بخشیده است.

کمتر کسی است که روز از این این دست لطایف و جوک ها را نگوید و نشنود یا روی صفحه موبایلش نخواند و لبخندی نزند.(وگاه قهقه ای) ولی آیا مردم به اندازه لطایف و شوخی هایشان شادند؟ آیا شوخی های نمکین و لطیفه های شگفت، از دلهای شادشان برمی خیزد و از ذهنهای خلاقشان تراوش می کند؟ بعید می دانم اینگونه باشد!

به نظرم شوخی ها و طنازی های مردم شباهتی به بوی کباب دارد. خوش و مطبوع است ولی حکایت از پاره گوشتی دارد که بر ذغالهای گداخته می چرخد و می سوزد.

این سخن نیچه پر بیراه نیست که گفته است: شاید من از همه بهتر بدانم که چرا فقط انسان می خندد. فقط اوست که از فرط رنج عمیقش مجبور شده خنده را ابداع کند.

مردم ایران با هنرمندی تمام، دردهای بی درمانشان را به شکل لطیفه کوتاه درمی آورند، مسخره اش می کنند، قورتش می دهند و هضمش می کنند. این هم شیوه ای است برای از میان برداشتن مشکلات. این را مردم ایران به تجربه آموخته اند در طول قرن های متمادی.


 
احوالپرسی های گذشته
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٩   کلمات کلیدی:

 احوالپرسی و تعارفات روزانه یک عادت تاریخی است و هر چه مردم از اصالت بیشتری برخوردار باشند، تعارفات مصطلح و  پرمحتواتری نثار همدیگر می‌کنند.

از طریق کلمات و تعبیرات مردم در زمان احوالپرسی می‌توان به عمق ارتباط معنوی، دانش اجتماعی و صداقت قلبی آنان پی برد.

متاسفانه امروزه معنویت، صداقت و اخلاص موجود در تعارفات روزانه‌ی مردم از میان رفته است و به جای عبارات زیبا و پرمغز گذشته، اصطلاحات و کلمات سطحی، بیگانه و گاه رکیک جایگزین گردیده.

در این مقاله به چند نمونه از تعارفات زیبا و مضامین عالی از گفتار روزانه مردم زادگاهم اشاره می‌کنم:

خدا قوت

مردم منطقه به کسی که در حال انجام یک فعالیت روزانه و خسته‌کننده بود، خدا قوت می‌گفتند.

امروزه این عبارت نیروبخش، فراموش شده و به جای آن عبارت سخیف «خسته نباشید» سر زبانها افتاده است. روانشناسان می‌گویند ذکر واژه «خسته» اتفاقاً آدم خسته را خسته‌تر می‌کند، چون گوینده حالت بدنی و روانی شنونده را با ذکر این عبارت جلوی چشمش آورده‌است. “خداقوت” از دو کلمه معنوی و نیروبخش ترکیب یافته بود (خدا-قوت)و می‌توان تصور کرد که فرد خسته با شنیدن این کلام پرمحتوا چقدر رفع خستگی می‌کرد.

الحمدلله

مردم منطقه در پاسخ به کسی که حالشان را می‌پرسید، با لحنی آرام و از ته دل، الحمدلله می‌گفتند. امروز می‌گویند: خوبم، بد نیستم و گاه به طرز ناراحت‌کننده‌ای می‌گویند مِرسی. الحمدلله، شکر خداوند را سر زبانهای مردم جاری ساخته بود و این شکر و سپاس خدا ، نعمت سلامتی مردم را افزایش می‌داد.

بسم‌الله

این عبارت قرآنی و نام اعظم خداوند را مردم به زیبایی و در جای خود استفاده می‌کردند. موقع صرف طعام به دیگران می‌گفتند: بسم‌الله ولی امروز می‌گویند بفرمائید. چقدر این اصطلاحات زیبا فضای ارتباطی مردم را معنوی می‌کرد. وقتی مردم نان داغ را با نام خدا مصرف می کردند ، برکت رزق و روزی‌شان را افزایش می‌دانند.

به مرحمت شما

امروز اگر احوال کسی را بپرسیم می‌گوید: چاکریم و یا می‌گوید نوکرم. دو واژه سخیف که تنفر ایجاد می‌کند و شنونده به راحتی تشخیص می‌دهد که طرف مقابل دروغ‌پرداز و زبان باز است . متاسفانه اصطلاحات جاهلی و چاله‌میدانی ورد زبان انسان‌های متمدن و تحصیلکرده امروزی شده است. می‌توان فضای آهنگین و لطیف گذشته را به یاد ‌آورد که همسایه‌ای در جواب احوالپرسی شما می‌گفت: به مرحمت شما.

از تصدق شما

صداقت، چاشنی زندگی مردم بود، آنقدر دلها پاک بود که کوچکترین لکه سیاه و کدورت روی آن به چشم می‌آمد. امروز کمتر کسی طرف مقابلش را به صداقت متصف می‌کند ولی در گذشته، مردم منطقه زادگاهم صداقت و تصدق را همچون آینه‌ای روبروی هم قرار می‌دادند و این صفت زیبا را روزانه دهها بار به یاد هم می‌آوردند.

خدا عمرت بدهد

این عبارت دعایی را بیشتر برای جوانان و میان‌سالان به کار می‌بردند؛ دعایی که واقعاً اجابت می‌شد. امروز مردم اصطلاحات بی‌روحی مثل ممنون و تشکر به کار می‌برند و اگر افرادی اصطلاحا با کلاس باشد می‌گوید: سپاسگزارم.

کسی امروز در ازای خدمت دیگران برای آنها دعا نمی‌کند، حتی پیرزن‌ها هم به بچه‌ها نمی‌گویند:خدا عمرت بدهد. کاش این دعا باز هم سر زبان مردم بیفتد تا اینقدر جوان مرگ شده نداشته باشیم (به اصطلاح مردم منطقه ما جونم مرگ شده)

خدا پدر و مادرت را بیامرزد

چقدر این دعا پرمعنا بود. روح بزرگان صبح تا شب مورد آمرزش خداوند قرار می‌گرفت. متأسفانه عبارات سطحی و بی‌مایه جای این کلمات آسمانی را گرفته است. امروز مردم در تهران و شهرهای بزرگ چقدر احتیاج دارند که کسی به ‌آنها بگوید: خدا پدر و مادرت را بیامرزد، نور به قبرشان ببارد. ولی مردم گویی این عبارات را فراموش کرده‌اند. حتی شب‌های جمعه که در خیابان خیرات می‌دهیم باز هم به جای طلب آمرزش اموات، مردم می‌گویند مِرسی و اگر کمی از گذشته مایه داشته باشند می‌گویند: قبول باشد، چون فرق خیرات و نذری را هم نمی‌دانند.

دعا گوم، صد دعام به جونت

گمان می‌کنم این اصطلاح مختص ولایت ما باشد یا حداقل همه جا به گوش نمی‌خورد. مردم در گذشته صبح تا شب برای همدیگر دعا می‌کردند. کلام ، نور هدایت و امید و آمرزش در میان مردم می‌پراکند. نه یک دعا بلکه صد دعا آن هم به جان همدیگر می‌کردند بدون اینکه کار بزرگی انجام شده باشد. حداکثر کوزه آب پیرزنی را از لب قنات تا کوچه پشتی برده بودند.

گلم جون

این عبارت ندایی بود. پیرزن‌ها بچه‌ها و نوه‌هایشان را با این عبارت صدا می‌کردند. گُل و جان، دو چیز دوست‌داشتنی.

امروزه برای صدا کردن بچه‌ها می‌گویند: کوچولو! هِی! آقا پسر، دختر خانم و واژگانی از این دست که هیچ کدام لطافت گلم جون را ندارد.

معقول باش

وقتی کودکی در کوچه و محله یا در اجتماع بزرگان شیطنت می‌کرد خطاب به او می‌گفتند : معقول باش. این واژه ثقیل و بزرگمندانه بی‌اختیار کودک را آرام می‌کرد. امروز می‌گویند آرام باش، ساکت باش، اذیت نکن. من هنوز احساس بزرگ بودن در کودکی را به یاد می‌آورم وقتی پیرمردهای خدابیامرز محل با متانت می‌گفتند: معقول باش ، و چون خشم می‌گرفتند، می‌گفتند: هرزگی نکن.

خدا به علی‌اصغر حسین ببخشدت

معنی این عبارت این بود که: خدا به حق علی‌اصغر حسین(ع) ترا به پدر و مادرت ببخشد. این جمله دعایی را بزرگترها برای بچه‌های خوب به کار می‌بردند. در فضایی که این کلمات سر زبانها بود بچه‌ها بازیگوش اگر چه ولی سالم و قابل کنترل بودند.

برای جوان‌های خوب و دست به خیر این عبارت به کار می‌رفت: “خدا زیر علم اباالفضل بلندت کند” یعنی اینکه در پناه حضرت اباالفضل بلند مرتبه بشوی

 


 
فولکلور جانوران
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٥   کلمات کلیدی: فولکلور

حیوانات در باورهای کهن مردمان زادگاه من نقش‌های موثر و قصه‌های شنیدنی دارند. نزدیک بودن مردم با طبیعت به گونه‌ای بوده که گویا انسانها و حیوانات با هم می‌زیسته‌اند و بر رفتار همدیگر تأثیر داشته‌اند. باورهایی که در ادامه ذکر می‌کنیم تا اندازه‌ای در اذهان کودکان و پیران رسوخ کرده بود که هیچ شک و شبهه‌ای پیرامون آن وجود نداشت؛ حتی می‌توان گفت که مردم آن ولایت و برخی از گونه‌های حیوانی  حرفهای همدیگر را متوجه می‌شدند و نسبت به همدیگر دوستانه یا خصمانه رفتار می‌کردند. متاسفانه زندگی شبه شهرنشینی و کوچ مردم به شهرهای بزرگ نسبتها میان حیوانات منطقه و مردم را دگرگون ساخته است. اینک به برخی از داستانهای مربوط به فرهنگ عامه زادگاهم می‌پردازم.

شغال: شغال‌ها در دیدگاه مردمان منطقه جانورانی ناخوشایند و مزاحم بودند. روزها به گوسفندانی که در باغ‌ها می‌چریدند حمله می‌کردند و اگر فرصت می‌یافتند بی‌رحمانه گردن تعداد زیادی از گوسفندان را می‌جویدند. مردم معتقد بودند که شغال‌ها از سایه خودشان هم می‌ترسند و برای همین روزها دائماً در حال دویدنند و از سایه خودشان فرار می‌کنند. شب‌ها گروه شغال‌ها اطراف آبادی‌ پیدا می‌‌شدند و اگر یکی از آنها زوزه می‌کشید ناگهان آبادی را روی سرشان می‌گذاشتند. تا باغ‌های اطراف خانه‌ها پیش می‌آمدند و گاه زوزه‌های دسته‌جمعی آنها باعث ترس کودکان و ناراحتی بزرگترها می‌شد. بزرگانمان به ما توصیه می‌کردند کار به کارشان نداشته باشید؛ اگر کسی به اعتراض یا به منظور پراکندن و ساکت کردن آنها سنگی به سویشان پرتاب می‌کرد یا دشنامشان می‌داد بن دیوار باغش را با پنجه می‌خارانند و مخروب می‌کردند و کفشهای لاستیکی و چرمی را از پشت در اتاق می‌دزدیدند و می‌جویدند و در باغ‌های اطراف رها می‌کردند. پدرها و مادرها موقع زوزه‌ کشیدن شغال‌ها یک جفت کفش را وارونه روی زمین می‌گذاشتند تا شغال‌ها ساکت شوند.

حاجی ریگ‌پا: پرنده‌ای است کوچک جثه به رنگ سفید و خاکستری که بیشتر در اطراف جویهای آب به چشم می‌آید. در سایر مناطق آن را دم‌جنبانک می‌نامند چون دائماً دمش را تکان می‌دهد. برای مردم و کودکان قابل احترام‌اند و کسی به آنها آزار نمی‌رساند. برای همین هم اعتماد نسبی به مردم منطقه دارند و کودکان تا نزدیک آنها می‌رفتند بی‌آنکه به هوا بپرند. مردم اعتقاد دارند اینها همان ابابیل هستند یعنی پرندگانی که اصحاب ابرهه را در هم شکستند. وجه تسمیه آنها هم این است که چون به مکه رفته‌اند «حاجی» شده‌اند و چون ریگ در چنگال داشته اند «ریگ‌پا» نام گرفته‌اند.

کلاغ: سه نوع کلاغ در منطقه کچومثقال زیست می‌کنند. یکی کلاغ سیاه که در اکثر مناطق ایران و حتی تهران به وفور زیست می‌کنند. مردم این گونه کلاغ را «کلاغ گره» می‌نامند. این کلاغ عمر فراوان دارد و بدین جهت تاس می‌شود. مردم می‌گویند حیوانی با حیا است چون کسی تا به حال جفت‌گیری آنها را ندیده است. گاهی در آسمان به صورت گروهی در یک نقطه می‌چرخیدند و قار قار می‌‌کردند و مردم بویژه کودکان معتقدند بودند که کلاغ‌ها عروسی دارند و ما هم با نگاه کودکانه دو کلاغ را که به هم نزدیکتر بودند عروس و داماد فرض می‌کردیم. نوع دوم همان زاغ یا زاغک است که مردم آن را «کلاغ خوش‌خبره» می‌گویند. اگر بر بالای بام خانه یا روی درخت باغچه قار قار می‌کرد مردم معتقد می‌شدند که مهمانی در راه دارند و به همین دلیل شعر تشکرآمیزی برای کلاغ می‌خواندند: «کلاغ خوش خبره، استخوان گرمت می‌دم، دو تا نون نرمت می‌دم، اگه خبر خوشه یکبار دیگه» و من شاهد بودم که کلاغ با قارقارش جواب این شعر را می‌داد.

نوع سوم «کلاغ نوک سرخو» است که من در سایر نقاط ایران کمتر دیده‌ام، رنگی به غایت مشکی و براق دارد و منقاری به غایت قرمز. مردم معتقدند گوشت این نوع کلاغ حلال است ولی ندیدم که کسی آن را شکار کند یا بخورد. بیشتر بیرون آبادی و اطراف جاده‌های منتهی به شهر روی سیم‌های برق و تلفن دیده می‌شوند.

یا کریم: گونه‌ای از قمری است و در همه مناطق ایران یافت می‌شود ولی برای مردم این دیار بی‌اندازه محترم است. می‌گویند آوایش ذکر خداوند است و دائماً خدا را با آواز «یاکریم» صدا می‌زند. اگر کودکی به قصد آزار یاکریمی را نشانه می‌گرفت به سختی مورد اعتراض و سرزنش بود. به یاد می‌آورم اگر می‌خواستیم علی‌اکبر، پیرمرد موذن آبادی را به جان کودکی بیندازیم به آن خدا بیامرز می‌گفتیم: فلانی به سمت یاکریم سنگ پرتاب کرد و اگر کودک فرار نمی‌کرد بی‌گمان سیلی آب‌کشیده‌ای می‌خورد.

بزمجه: در کوهها و بیابانها و خرابه‌های اطراف آبادی کم‌وبیش پیدا می‌شود و اگر به چشم کودکان و بزرگسالان می‌آمد، بی‌گمان هدف سنگهای بی‌شمار قرار می‌گرفت و جانش را از دست می‌داد. مردم معتقد بودند که بزمجه حیوان پلیدی است و باید کشته شود چون به امام رضا دشنام داده است. کشتن بزمجه ثواب داشت و کشنده مورد تقدیر دیگران می‌شد. در مقابل نوعی مارمولک باغی بود به نام «مالمالو» که سبزرنگ و مورد احترام مردم بود و کسی با آن کاری نداشت. می‌گفتند که او به امام رضا دشنام نداد و گفته سینه امام رضا طلاست و سینه من خلا

مارجعفری: نوعی مار کم‌یاب است و می‌گویند زهری بسیار کشنده دارد. اگر چشم مردم به آن می‌افتاد، به هر ضرب و زوری کشته می‌شد. روی بدنش خطی قرمز رنگ از سر تا دم کشیده شده. می‌گفتند این مار دست امام جعفر صادق را گاز گرفته و آن امام انگشت خونینشان را روی سر مار کشیده‌اند تا نشانه‌ای باشد برای نسل این مار و مردم آنها را بشناسند  و به سختی بکشند.

گربه سیاه: گربه‌ها با رنگ‌های مختلف در آبادی دیده می‌شوند، بیشترشان به رنگ قهوه‌ای مایل به سبز هستند که اصطلاحاً به آنها گربه ماشی می‌گویند. گاه به ندرت گربه‌ای دیده می‌شود کاملاً سیاه و براق و مردم معتقد بودند که این گربه جن است و نباید به آن آزار رساند چون تلافی می‌کند. پسر بچه‌ها که عادت داشتند به سمت گربه‌ها سنگ پرتاب کنند به این گربه آزاری نمی‌رساندند.

جغد: این حیوان بیشتر روی چنارهای معروف و چندگانه سرابه و کچومثقال می‌نشینند و در نظر مردم حیوانی شوم است و اگر بر بام کسی بخواند مصیبتی به آن خانواده می‌رسد. گاه می‌شد که این حیوان بر اثر ضربه‌ای قادر به پرواز نبود و زیر چنار روی زمین می‌افتاد و بچه‌ها گردش جمع می‌شدند و دهنهایشان را می‌بستند. اعتقاد داشتیم که اگر جغد به دندانهایمان نگاه کند، دندانهایمان می‌ریزد. با این حال آنقدر بدیمن بود که کسی هم جرئت کشتنش را نداشت و به حال خود رهایش می‌کردند.

مرغ حق: من و هیچ کس دیگر هرگز این مرغ را ندیده‌ایم. فقط شبهای تابستان از روی بلندترین شاخه‌های چنار صدایش را می‌شنیدیم. به فاصله‌های منظم از سر شب تا صبح آوازی می‌خواند شبیه «حق… حق… حق…» صدایش در سکوت شبانه روستا به گوش همه می‌رسید و نوعی آرامش می‌بخشید. مردم معتقد بودند این مرغ شب تا صبح حق حق می‌گوید و صبح یک قطره خون از منقارش می‌افتد و ساکت می‌شود.

افعی: می‌گفتند داخل قلعه مخروبه و کهن آبادی روی دیگ گنج خوابیده و مراقب آن است. کسی این حیوان را ندیده ولی پیرها می‌گفتند سالی یکبار ازجایش درمی‌آید و برای خوردن آب به چشمه می‌رود و یک دانه اشرفی را کنار جوی می‌اندازد. اگر کسی اتفاقاً آن را ببیند و اشرفی را بردارد پولدار می‌شود. اربابی مرحوم شده را هم مثال می‌زدند که سالها قبل اشرفی را دیده و برداشته و صاحب املاک فراوان شده.

خروس: صبح‌های زود در کچومثقال و آبادی‌های اطراف در هاله‌ای از آهنگ‌ها و ‌آوازهای طبیعی بود. بانگ خروس از هر خانه‌ای به هوا بود. بهار و تابستان هم ‌آوازهای بلند و روح‌نواز از صدای زنگ گوسفندان که از آغل درمی‌آمدند به گوش می‌رسید. گاه می‌شد که خروسی نابهنگام آواز می‌خواند مثلاً ظهر یا غروب. مردم معتقد بودند که بانگ بی‌وقت خروس نشانه است که بلایی در راه است. لذا آن خروس را سر می‌بریدند تا رفع بلا شود. البته با گوشتش، ‌آب گوشت خروس هم بار می‌گذاشتند چون خوردنش نحس نبود.

کفشدوزک: حشره‌ای مورد علاقه کودکان آبادی بود. به زبان محلی آن را عروسکچی می‌گفتند. در کشت‌زارها و باغ‌ها فراوان بود. و بچه‌ها آن را سر انگشت می‌گذاشتند و خطاب به او می‌گفتند: «مادرت سر کوه بلند نون و پنیر می‌خورد، بپر و برو.» معمولاً هم کفشدوزک می‌پرید و می‌رفت. هیچ بچه‌ای کفشدوزک را از بین نمی‌برد و دوستش داشت.

رتیل: عنکبوتی بزرگ به اندازه گنجشک که پا و پشتش از کرک پوشیده و بدین جهت ترسناک به نظر می‌آید. برخی شب‌های تابستان در برخی جاها پیدا می‌شد و همه از آن فرار می‌کردند؛ معتقد بودند نیشی کشنده دارد و اگر کسی را بزند بی‌گمان فرد خواهد مرد و رتیل پس از نیش زدن می‌رود و جلوی در غسالخانه منتظر مقتولش می‌شود.

رتیل‌ها به شدت کشته می‌شدند و البته من هرگز ندیدم کسی را نیش زده باشند حتی هنگامی که در منجیل سرباز بودم و این جانور در آنجا فراوان بود ندیدم و نشنیدم کسی را نیش زده باشد.

انواع مار: مردم معتقد بودند مار خانگی را نباید کشت چون باعث برکت خانه است و اگر در خانه ماری دیدی اجازه بده برود و خودش را ناپدید کند.

مارهایی که در آبادی جلوی چشم مردم می‌آمدند، کشته می‌شدند و مردم معتقد بودند که مار وقتی سردرد می‌گیرد جلوی مردم ظاهر می‌شود تا او را بکشند و از درد رها شود.

وقتی ماری کشته می‌شد سرش را به شدت ‌کوبیده و له می‌کردند. می‌گفتند جفتش از روی چشم مار قاتلش را شناسایی می‌کند و به سراغش می‌رود. لذا چشم‌ مار را له می‌کردند.

گرگ: در کوههای اطراف کچومثقال وجود دارد ولی چندان مشهور نیستند. در عوض حیوان معروفی در کوههای اطراف وجود دارد موسوم به «سه گرگ» و یا «سگ گرگ». هیکلی دو برابر گرگ یا سگ معمولی دارد. به ندرت دیده می‌شود، شبهای زمستان صدای او شنیده می‌شود. برخی بر این اعتقادند که چون قوی هیکل است آنرا «سه گرگ» می‌گویند و برخی معتقدند این حیوان حاصل جفت‌گیری سگ و گرگ است و لذا نامش «سگ گرگ» است.

هنگامیکه هوا آفتابی بود و باران هم می‌بارید مردم معتقد بودند که سه گرگ در حال زائیدن است. این پدیده جوی همه جا اتفاق می‌افتد و معمولاً هم باعث شگفتی مردم می‌شود.

لاک‌پشت: لاک‌پشت بیابانی در اطراف آبادی کم و بیش پیدا می‌شوند. مادران داستانی را در خصوص لاک‌پشت برای کودکانشان تعریف می‌کردند که این داستان باعث کنترل رفتار و تأدیب کودکان می‌شد. می‌گفتند لاک‌پشت در ابتدا کودکی بوده که مادرش را آزار می‌داده و مادر او را زیر بادیه (ظرف سفالی بزرگ که برای خمیر کردن آرد به کار می‌رفت) زندان کرده و خداوند هم او و بادیه را با هم به صورت لاک‌پشت درآورده. من هنوز باور کردن این داستان را در کودکی به یاد دارم. امروز کمتر کودکان این داستانها را باور می‌کنند.

خرگوش: خرگوش وحشی در بیابانهای اطراف کچومثقال وجود دارد، مردم گوشت خرگوش را مکروه و بعضاً حرام می‌دانند ولی قدیمی‌های آبادی خوردنش را برای زنانی که بچه‌دار نمی‌شدند تجویز می‌کردند. گاه می‌شد که خرگوش گرفتار تله فلزی می‌شد که برای گیر انداختن خیگوره نصب شده بود؛ و اگر زنده بود به مصرف دارویی که اشاره کردم می‌رسید.

 


 
شرط وزارت
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٤   کلمات کلیدی: قابوسنامه

سالها قبل وقتی که دانشجوی ادبیات بودم دو واحد قابوسنامه و دو واحد سیاست نامه خواندم.آن زمان ارزش ادبی این دو کتاب را دانستم ولی ارزش اجتمائی شان را درنیافتم.اکنون که سالیانی است کار اداری کرده در جامعه گشتی زده  و چیزها دیده و شنیده ام فرصتی فراهم شد که باز سروقت این دو نامه ی شگفت انگیز بروم.امروز میتوانم بگویم که این دو کتاب از غنی ترین منابع تاریخی در علم مدیریت است.

گاه با خود می گویم کاش رئیس جمهور همه وزراء و کارگزاران دولت را مجبور می کرد که این دو کتاب را بخوانند و امتحان بدهند. یا کاش وزیر علوم ابلاغ می کرد که علاوه بر رشته ادبیات در رشته های مدیریت، علوم اجتماعی، اقتصاد و ... هم این آثار تدریس شود.

چند سطری از باب چهلم قابوس نامه نوشته عنصرالمعالی در آیین و شرط وزارت را بخوانید:

اگر چنان بود که به وزارت افتی محاسبت و معاملت شناس باش و با خداوند خویش راستی و انصاف کن و همه طریق راستی نگه دار وهمه خود را مخواه.... یکباره دست عمال فرو مبند که چون چربو از پانه دریغ داری کبابت خام آید .تا دانگی به دیگران بنگذاری درمی بنتوانی خوردن و اگر بخوری آن محرومان خموش نباشند و نگذارند که پنهان بماند. و نیز همچنان که با ولی نعمت خویش منصف باشی با لشکر نیز منصف باش. توفیر های حقیر مکن که گوشت کز دندان بیرون کنی شکم را سود ندارد که زیان آن توفیر بزرگتر از سود باشد. بدان کم مایه توفیر لشکری را دشمن  خویش کنی ودشمن خداوند خویش. و اگر خواهی کفایتی بنمایی و مال جمع کنی و به حاصل آری ویرانی های مملکت را آبادان گردان تا ده چندان توفیر پدید آید و خلقان خدای تعالی را بی روزی نکرده باشی.

معنی برخی لغات:

توفیر: حساب کشی

چربو: چربی

پانه: آتش

خداوند: رییس و حاکم

 


 
بخشش و فراموشی
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۳   کلمات کلیدی:

معروف است که گاندی چنین گفته:" آنچه را نمیتوانی فراموش کنی ببخش و آنچه را نمیتوانی ببخشی فراموش کن"

ماندلا مبارز آفریقایی هم گفته است که :"ببخش اما فراموش نکن"

حالا این قول نیچه از کتاب "تبارشناسی اخلاق "را مرور میکنیم :"دشمنان خود را و حتی کارهای بد خود را زود از یاد بردن نشانه ی طبع قوی سرشار از قدرتی نرم و شکل پذیر و سازنده است .یکی از نمونه های خوب این مورد در دنیای مدرن "میرابو" است که دشنام ها و تو سریهای دیگران به یادش نمیماند و هرگز نمی بخشیدشان بلکه فراموششان میکرد چنین انسانی با یک تکان ، بسیاری از خوره هایی را که جان دیگران را میخورد از خود دور میکند .تنها اینجاست که دوست داشتن دشمن خویش به راستی جایی دارد.

بد نیست بدانید که "کنت دو میرابو " mirabeau1791/1749دولتمرد و نویسنده ی نامدار انقلاب فرانسه است.

حالا ما با سه گزاره مواجه هستیم :گاندی میبخشد و فراموش میکند .ماندلا میبخشد اما فراموش نمیکند . و میرابو نمی بخشد اما فراموش میکند.

اگر بخواهیم به یکی از این سه نفر تمسک جوییم باید ببینیم نتیجه رهبری این سه مبارز در طول دهه های گذشته چه بوده است ؟و کدام یک موفق تر بوده اند ؟کافیست نظری به فرانسه، هند و افریقای جنوبی بیندازیم و اوضاع و احوال مردمان این سه سرزمین را ملاحظه کنیم.

 

 


 
حقوق بشر جانوران
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٩   کلمات کلیدی:

مورخین چنین گفته و نوشته اند که نبونید پادشاه بابل مردی عیاش و تجمل گرا بود. باغهای معلق بابل که از عجایب هفتگانه به شمار می رود یکی از دارایی های او بوده است.این پادشاه به خدای مردوک بی توجه بود و او را از اعتبار انداخته بود. کورش چون به قصد فتح بابل لشکر کشید و آنجا را تصرف کرد در برابر خدای مردوک نیایش کرد و روحانیونی که از نبونید به خشم بودند به کورش روی آوردند.

سپس کورش بیانیه معروف خود را بر استوانه ای گلی به زبان و خط بابلی حک کرد. امروز از این استوانه گلی به عنوان نخستین بیانیه حقوق بشر یاد می شود.

این بیانیه و بیانیه های بعدی بشر را خیلی دست بالا گرفته چنانکه گویا خداوند هیچ موجود دیگری جز بشر نیافریده است و همه کائنات و موجودات از برای او خلق شده اند؛ گیاهان و جانوران که دو گونه دیگر از موجودات زنده هستند جز آن نیست که باید به کام و شکم انسان درآیند. گویا این موجودات هیچ حق و حقوقی ندارند. شگفتا که کورش هم موجودات زنده روی زمین را از یاد برده بود.

با این حساب آیا حقوق بشر یک خودخواهی مفرط نیست؟ آیا حیوانات و گیاهان چون سواد ندارند که حقوق خودشان را بنویسند باید اینگونه نادیده گرفته شوند؟

زرتشت هم که توجهی به جانوران نشان می دهد و در یسنای دهم می فرماید:"درود بر چارپایان، سخن خوش از برای چارپایان،پیروزی از برای چارپایان، خوراک از برای چارپایان،چراگاه از برای چارپایان، کشت و زرع از برای چارپایان" دست آخر می گوید:"از برای خورش ما بپرورد".

کاش بعد از این همه سال آنقدر عاقل شده بودیم که برای خودمان هم که شده حقوق جانوران و گیاهان را مراعات کنیم و مثلا تصویب کنیم که دیگر هیچ بشری حق ندارد پرنده ای را در قفس یا خروسها را به جان هم بیندازد.


 
گونه بندی خاطرات
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱   کلمات کلیدی: مرگ مولف ،خاطرات

در آراء ادبی نو در مورد خوانش متن چهار رویکرد را می توان بازشناخت:

1-    مؤلف محور  2- متن محور   3- خواننده محور    4- راه میانه

رویکرد چهارم که از آن به عنوان راه میانه یاد کردم بر تعامل میان متن و خواننده استوار است.

از دید ساختگرایان، واقعیت را نه زبان نویسنده که ساخت زبان تولید می کند؛ و منشأ معنا دیگر تجربه مؤلف یا خواننده نیست بلکه عملیات و تقابل های حاکم بر زبان است. ساختگرایی معتقد است معنا را ساختار متن تعیین می کند نه نویسنده و معنای اصلی را که چون جوهر حقیقت است باید از لایه های متن دریافت کرد و به نقد گذاشت. این دیدگاه نقد نو با کنار گذاشتن مؤلف و آنچه در ذهن دارد، راه را برای طرح نظریه "مرگ مؤلف" باز می کند. رولان بارت که طراح این نظریه است می گوید: " تولد خواننده به قیمت مرگ مؤلف تمام می شود" به هر روی می توان از این نظریه به این نتیجه کلی رسید که نوشتار منشأیی ندارد.

آنچه بیان شد مقدمه ای بود برای ورود به مبحث خاطره نویسی و اقسامی که برای این گونه ادبی و تاریخی ذکر شده است. گفته شده خاطره نویسی فنی است که نویسنده از طریق آن احساسات خود را به خواننده منتقل می کند. کسی که می خواهد خاطره بنویسد باید دو ویژگی داشته باشد: یکی اینکه از قدرت بیان کافی برخوردار بوده و دیگر اینکه هنر نویسندگی بداند؛ ولی گاه پیش می آید که دو شخص یکی قدرت بیان دارد و یکی هنر نوشتن؛ منتقدین اولی را راوی و دومی را نویسنده می شناسند و بر این مبنا خاطرات را به خودنوشت و دیگر نوشت تقسیم می کنند.

حالا می توانیم به اصل موضوع بپردازیم و در پی پاسخ به این پرسش باشیم که آیا از دریچه نقد ادبی و تاریخی می توان تفاوتی میان این دو جنس از خاطره قائل شد؟ و آیا اساسا خود نوشت بودن یا دیگر نوشت بودن خاطره در فهم متن تأثیری دارد یا خیر؟

بر اساس نظریه "مرگ مؤلف" پاسخ منفی است؛ چون راوی و نویسنده هیچ کدام وجود ندارند و تنها متن است که باید پاسخگویی همه پرسشها و نقدها باشد. با این همه گویا خواننده خاطره ای را که از ذهن و قلم صاحبش بی واسطه بر کاغذ نقش بسته، خالص تر می داند و بر آن اعتماد بیشتری دارد.

 

 


 
← صفحه بعد